تبليغاتX
هفتم
هک شد

اتمسفر كنج خلوت عليزاده ي بزم هاي ما علي رحيم وند- ديشب خيلي سنگين بود . زخمه هاي تارش از نهان دل ناراضي اش بر نهان دل ناراضي ما مي نشست. فضا خيلي عجيب بود. وقتي شنيدم قطعه اي از لطفي را زد من شروع كردم :

پيش ساز تو من از سحر سخن دم مزنم   

كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم

ره مگردان و نگه دار همين پرده ي راست

تا من از راز سپهرت گره اي باز كنم

چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي

من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم

همه مرغان هم آواز پراكنده شدند

آه از اين باد بلا خيز كه زد در چمنم

سايه ي سنگين سايه ديشب در مهتاب ماه ما را به هم ريخته بود. از همه چيز مي ناليديم. از اين كه در عين خواستن نمي توانيم. شايد كنسرت شجريان چيزي نباشد كه بخواهد جمعي را اينگونه خراب كند اما اين كه در اين كشور حتي يك برنامه منسجم نمي توانند براي تهيه بليط بگذارند ناراحت بوديم. اين كه حق و ناحق مي كنند. اين كه به حق رفتن به برنامه اي مثل كنسرت شجريان حق كسي مثل علي رحيم وند است اما وقتي نمي تواند چه بايد كرد. وقتي مصطفي- دوست ديگرم- بليتش را پنهاني در چمدان ساز علي گذاشت حال عجيبي به من دست داد. مصطفي اين بليط را با چنگ و دندان تهيه كرده بود. شب سرد اول آذر را تا غروب فردايش پشت درهاي بسته ي شهر كتاب نياوران گذرانده بود تا آن را به دست آورده بود. آن وقت با سخاوتي وصف ناشدني آن را به علي هديه داد. آيا حق بايد اين گونه به حق دار برسد !؟ 

 

-----------------

... و اما بلیط گرفته شد. نه یکی که شش عدد . . . .

نوشته شده توسط روانی در ساعت 12:28 بعد از ظهر | لینک  |