تبليغاتX
هفتم
هک شد

منزل کوچک دخترش بسیار ساده بود. هیچ وسیله ی تزییناتی را بر در و دیوار نمی بینی. بودن یک تابلوی بزرگ عکسش همه ی این خالی بودن ها را گرفته است. پدر طالقانی با آن عینک دورسیاه کلفت و آن عمامه سیاه سیدی اش و آن محاسن یک دستش و آن نگاه عمیق به لنز آن چنان طغیانی درت ایجاد می کند که متوجه صحبت های کسی که حداقل به گفته خودش پنجاه و چند سال سابقه ی فعالیت سیاسی دارد که البته حدود ده تا پانزده سالش را در جمع دو رژیم زندان بوده است و یکی از قدیمی ترین مبارزان ایران است نمی شوی. سخنران این ماه مهندس عزت الله سحابی بود. دعای کمیل نهضت آزادی هم برای خودش دنیایی دارد. با سابقه ترین فعالان نیم قرن اخیر را می توانی آن جا بیابی. از خود مهندس گرفته تا محمد بسته نگار از ملی مذهبی ها و دکتر بنی اسدی از نهضت و دکتر جزایری از مجاهدین اولیه و خیلی از شخصیت های دیگر. حتی حاجی بابایی از تحکیم را هم می توانی آن دور و برها پیدا کنی. کیوان مهرگان نویسنده ی جسور این سالها هم گویا بود. کوچک بودن منزل بسته نگار داماد آقای طالقانی و تو در تو نشستن آن هم روی زمین خیلی دلچسب است. سحابی کنار عکس بزرگ هم سنگر و یار دیرینه اش روی صندلی نشسته است و یکسره میکروفون گیره ای از جلیقه اش می افتد. وقتی او را نگاه می کنی مجبوری پدر را هم تماشا کنی که همواره نگاهت می کند. سحابی پسر در مورد ضرورت تغییر صحبت می کند. از نودینی و نوایمانی .یَا اَیُهَاالّذِینَ آمَنوا، آمِنواباالله. ای کسانی که ایمان آورده اید ایمان بیاورید. ایمانی نو. ایمان های کهنه و دین های پیر قساوت قلب می آورد. تفکر و خلاقیت نمی سازد. او کمبود های اصلاح طلبی را در ایران بررسی می کند. اصلاح طلبی از مشروطیت تا امروز همیشه دچار بیماری مزمن هژمونی بوده است. سودای سرکردگی بود که باعث شد جبهه ملی چند بار حتی در زمان صدارت مصدق در دولت انشعاب کند. همان بیماری کهنه ی کارگروهی بلدنبودن. یا همان که در انتخابات اخیر شاهدش بودیم. او کمتر شخصیتی را در صد و پنجاه سال اخیر دیده که با صراحت شفافیت داشته باشد و بدون توجه به جو نظرش را بگوید. شاید تنها مصدق و بازرگان را بتوان نام برد که با توجه به جو استبدادی زمان خود هر چه فکر می کردند را می گفتند. همین طور در همین مدت کمتر کسی را می بینیم که به تولید فکر بپردازد. او روشنفکران را اکثرا ترجمه اندیش می خواند و سیدجمال اسدآبادی و تا حدودی بازرگان را دارای چنین شخصیتی می بینید که مستقل باشند و فکر خود را ترویج دهند. او در آخر می گوید که جواب نامه آرمین را بسیار طولانی آماده کرده است و به روزنامه ها نمی دهد. از دردها و رنج های رفتار مجاهدین انقلاب با نهضت و ملی مذهبی ها که در این 27 سال صورت گرفته گفته است. جلسه تمام شده بود اما همه دور او بودند و او از خاطراتش با پدر طالقانی و مهندس بازرگان در زندان می گفت . . . .                 

نوشته شده توسط روانی در ساعت 10:19 قبل از ظهر | لینک  | 

سال هشتاد و دو بود / سرباز بودم / مامور گروه 401 مخابرات نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران به مرکز مخابرات اداره بهداشت و درمان نزاجا /  چهاردهم اسفند بود که مرخصی من صادر شد / وقتی در احمد آباد انتظاماتِ ملک شخصی دکتر مصدق جلوی دوربین فیلم برداری من را گرفت دیدم پیرمردی از پشت دو کارت شناسایی روی میزشان اندخت : روزنامه اطلاعات و انجمن جامعه شناسی ایران /  سه پایه ی دوربین و دست من را گرفت و برد / عکاس شرق هنوز آن جا بود / پنج شنبه گذشته در دروازه شمیران تهران قبل از رفتن به مسجد فخرآباد آقای شاکری را دیدم و با هم به داخل رفتیم و به احترام او من را نیز تکریم می کردند /  بردار شهید جلوی در ما را خوش آمد گفت /  وقتی داخل رفتم و کفش هایم را درآوردم روی صندلی ها آقای ورجاوند و آقای  سیف و آقای هرمیداس باوند را دیدم / آقای شاه حسینی همرزم دیرین شهید مجلس آرام نداشت و راه می رفت / مصاحبه اش را صبح در چشم انداز ایران خوانده بودم /  روی زمین محمد بسته نگار را دیدم و حسین رفیعی را که چهار زانو نشسته بودند /  دکتر ادیب برومند سخنرانی می کرد /  کراواتی که همه داشتند این مجلس ختم را کمی متمایز کرده بود /  کمی نگذشته بود که عزت الله سحابی با عصا و دو همراه آمد و پس از او حسن یوسفی اشکوری / در کنار محراب تابلویی که از گل رز به شکل پرچم ایران بود وسط آن نوشته شده بود (جبهه ملی ایران) / پنجاهمین سالگرد شهادت دکتر سید حسین فاطمی بود / حسین شاه حسینی از خاطرات زندان تعریف می کرد که روزی که برای اعدام می بردندش در آن سرمای پادگان لشگر دو زرهی او تنها کت و پیژاما تنش بوده و آن قدر تب داشته که نتوانسته پای چوبه دار بایستد /  تیمسار آزموده به اش می گوید در این لحظات چه می خواهی؟ می گوید: مصدق را ببینم /  می گوید: در نامه درخواست عفو از شاه کن ؟ با وقار خاصی می گوید: شما کار خودتان را بکنید ! ! ! او را روی برانکارد تیرباران می کنند /  موجب مرگش تیری بوده که دقیقا در قلبش خورده و تیر بعدی روی همان تیر /  فاطمی که بود ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

نوشته شده توسط روانی در ساعت 1:23 قبل از ظهر | لینک  | 

نماز عید فطر امسال خیلی جالب بود. '' زُخراً و شَرفاً و کِراماتاً و مَزیداً ''   هفت تیر ورودی مدرس بسته، سهروردی بسته، تخت طاووس بسته، قائم مقام بسته، عباس آباد بسته،فقط اتوبان رسالت باز بود و بس. از همانجا وارد مدرس شدم و مجبور شدم تا پارک وی بروم. فکر نمی کنم برای یک پادشاه هم شهر را یک همچنین قرقی بکنند. رسیدیم.همت، سردار جنگل، هنرستان کارآموز. آقای کدیور در حال نماز خواندن بود.'' الذی جَعَلته لِلمُسلِمینَ عیدا ''  ما که نماز خوانده بودیم بیرون صبر کردیم و سیگار و گپی در مورد بحث امروز کدیور  :   امروز هم مثل این اواخر کدیور ناراحت بود. اصلا انگار که معنای اصلی روحانی مسلمان را در کدیور می بینم . کسی که با جرات تمام و بی رحمانه از حاکمیت انتقاد می کند. آن هم با نام. هیچ کس را مثل او ندیده ام. حتی مهندس بازرگان هم هر چقدر تند بود نام شخص مستبد را ذکر نمی کرد که کدیور می کند. خوشم می آید. همه چیز را به جان می خرد. از مسجد ها گفت که شعبه ای از دفتر آقای خامنه ای و یا یکی از پایگاه های شبه نظامی ها شده است که ما که شیعه و مسلمان و ایرانی هستیم را نمی گذارند در آن نماز بخوانیم. از شورای مرجعیت گفت و شورای استحلال که نداریم و این مشکلات را بر سر عید فطر داریم . از فلسطین گفت و احمدی نژاد و از عراق و از کم حرفی آیت الله سیستانی که باید سر مشق خیلی از رهبرها باشد. از مقام عظمی ولایت می گفت که فرموده اند '' من به معنای وسیع و حقیقی کلمه به آزادی بیان اعتقاد دارم'' روی این بحث در خطبه ی دوم خیلی کلید کرد. اصلا شخصیتی که همیشه او سرسختانه و بی محابا نقدش می کند (البته بیشتر در محافل خصوصی ) آقای خامنه ای است. در تمام دو خطبه ی آن روز او سایه انتقاد از رهبری مستولی بود. فکر می کنم اصل اسلام همین است. انتقاد به هر نحو ممکن. ناراضی بودنِ مزمن. اصلا نارحت بودن. کدیور آدم ناراحتی است. چون می بیند و می فهمد. او مجتهد است  . . .  

نوشته شده توسط روانی در ساعت 9:28 بعد از ظهر | لینک  | 

وقتی سخنرانی اش در حال تمام شدن بود گویی که تازه شروع شده است. فراز هایی از نهج البلاغه را با حالتی خشمگین فریاد می زد. قسمت هایی که امام به رفتار حاکمان پرداخته اند. نه او دلش می خواست بحث پایان یابد و نه شنونده ها. وقتی تمام شد عبدالله نوری و حسن یوسفی اشکوری که قبل از سخنرانی کرده بود در میان انبوه جمعیت رفتند. او اما به میان جمعیت آمد و مثل دفعات قبل دورش پر شد از سوال ها با سوال کننده ها. وقتی برای هواخوردن و تغییر فضا به حیاط حسینیه رفتم در کنار مکان خالی دفن دکتر شریعتی که دکتر میناچی آن را مهیا دیده است ایستاده بود و سران تحکیم وحدت دور و برش را گرفته اند. از میان سر ها و بدن ها دست دکتر را دیدم که برای کشیدن یک پک محکم به چوب سیگار بالا آمد . سرش کج شده روی بالا و چوب سیگار گوشه ی سمت راست لبش رو به آسمان بالا رفت. به دوستم گفتم : دکتر چه سیگاری می کشد، چوب سیگارش رو ببین. گفت: هر چی باشه شاگرد شریعتیه بوده دیگه. رفتیم جلو. یک نفر اومد گفت استاد الان شما جایی تدریس می کنین. گفت بله. تربیت مدرس. گفت می شه تو کلاساتون اومد. گفت: آخه من چهار تا شاگرد بیشتر ندارم و یه اتاق کوچک کلاس ماست. دوره دکترا همین جوریه دیگه. گفتم دکتر خیلی محتاط صحبت کردین ! خندید گفت معلم تاریخم دیگه . رفت به طرف ماشینش. پیکان زرد رنگ پنجاه و هفت. داشت دنبال سوییچش می گشت. هاشم آقاجری از همه خداحافظی کرد و رفت.     

 

---------------------------------------------------------------------------------

خیلی عصبانی بود. از اوایل صحبتش که به بحث سوال برانگیز ''چرا تشیع'' پرداخت معلوم بود که مثل همیشه نیست. همیشه بحث های او داغ است. اما خیلی معمولی او هم مثل بحثش داغ می شد. اما دیشب جور دیگری بود. این را از رگ های گردنش می شد فهمید. قبل از او صدای شریعتی را برای چند لحظه گذاشتند. از علی می گفت . بغض داشت و گویا گریه می کرد. نمی دانم برای کدام سخنرانی بود. اما  زمینه را برای بغض های سخنران بعدی آماده کرد. وقتی که یک نفر آمد و یک تکه کاغذ را به او داد که وقتت تمام است خیلی سریع بحثش را تمام کرد. اما بغضش هنوز نترکیده بود. بی مقدمه گفت که چه شده است. از کیف دستی اش برگه ای را درآورد. نشان داد. دیگر داد نمی زد فریاد می کرد. به اصطلاح زده بود به سیم آخر. با اشاره به حکمت 240 نهج البلاغه رو کرد به ماموران اطلاعاتی که صد درصد در مجلس حضور داشتند و گفت: از قول من به رهبر حمهوری اسلامی بفرمایید آیا گفتمان عدالت شما چه تناسبی می تواند با رفتاری که با خانواده ی گنجی کرده اید داشته باشد؟ شما را چه می شود؟ اشاره ی مستقیم دکتر محسن کدیور به شخص آقای خامنه ای بود. برگه ای که دستش بود را چند بار محکم به میز کوبید . اشک در چشمان همه حلقه می زد. راهروها و جلوی تریبون روی زمین و انتهای سالن همه به صورت ایستاده و نشسته صحبت های کوبنده او را گوش می کردند و به فکر فرو می رفتند. صدای خسته کدیور دردنامه ی همسر گنجی را که یک ساعت پیش از اینترنت گرفته بود، خواند . اشک ها را حس می کردم. نوای امّن یُجیب که برای گنجی آن هم ده بار خوانده شد تن همه را می لرزاند. دیشب شب قدر بود.   

 

نوشته شده توسط روانی در ساعت 3:2 قبل از ظهر | لینک  |