تبليغاتX
هفتم
هک شد

دکتر پرویز ناتل  خانلری فرهنگ و هنروعلم را بهترین بدیل برای عالم سیاست می داند. پرهیز او خواندن روزنامه به بهانه گرفتار آمدن در دام روزمرگی بهترین دلیل می تواند باشد برای بی دوام بودن بحث ها و مبحث های اینچنینی . البته شریعتی روزمر ِ گی را خیلی بهتراز روزمرگی می داند. (چیزی که من دچارش شده ام )

به هر حال چرخش از دنیای سیاست به دنیای هنر و فرهنگ شاید کوچک ترین اعتراضی باشد به ماوقع اخیر رخ داده در کشور. که همچنان ادامه دارد.

دیدن تیاتر روبسپیر یا بیتوس بیچاره – دیکتاتور فرانسوی – و پس از آن همان همیشگی از ریما رامین فر و متعاقب آن دیدن تیاتر تامل و تحسین برانگیز ( مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین ) از استاد بیضایی که جای بحث زیاد دارد و دیدن آخرین کاراستادنصیریان در قالب تیاتر پنجره ها و کلا سرگرم شدن در موسیقی و رجعت حرفه ای به سازم – تمبک- را نشانه های می دانم از همان دلیلی که گفتم. پیگیر شدن این مقولات هنری در مجلات و روزنامه ها به جای پیگیری موضوعات سیاسی خیلی لذت بخش تر است از این که بدانم اوضاع و احوال احمدی نژاد در نیویورک چطور است . یا مصوبات مجلس یا هیدت دولت جدید. همان طور که آمدن خاتمی برای من به منزله ی شروع این مباحث بود رفتنش به نوعی رخت بربستن شور سیاسی از من بود. اما باید اعتراف کنم آلوده شده ام و نمی توانم از آخرین اخبار سیاسی با خبر نباشم. حتی جلسه های نهضت را کماکان می روم. البته غالب آن جلسه ها بیشتر روشنفکری است تا سیاسی. امیدورام روزی همه چیز در سر جای خودش باشد. حداقل در شخصیت من. . . .

نوشته شده توسط روانی در ساعت 1:28 قبل از ظهر | لینک  | 

از همه چیز دل زده و خسته . همه چیز تکراری و پوچ. قیافه ها و چهره ها ، رفتار و حرکات و حرف و تحلیل های هزار من یک غاز. همیشه خواب آلود و همیشه کسل. عصبانی و ناراحت. بی دلیل. پرخاشگر و بد دهن ؛ طوری که نزدیکان و دوستان طردت کنند. کم حرف و بی حوصله. از کامپیوتر بی زار، از کتاب بی زار، از روزنامه بی زار، از جلسه های نهضت بی زار ، از موسیقی و سازم بی زار، از کلاس زبان بی زار ، از فیلم های جدید ، از تیاتر فنز و پنجره ها بیزار ، از همه چیز این روزگار بیزارم. خسته ام . گفتم با دل زدن به طبیعت بکر شمال این درد ها درمان شود که مضاف شد. نمی توانم بنویسم ، نمی توانم بخوانم ، نمی توانم شعر بگویم، نمی توانم ،نمی توانم ، نمی توانم. . . . Nothing Else Matter

شعر بسته که چند صباحی پیش گفته بودم خیلی متناسب با این حال و احوالم بود:

 

 

 

شعر بسته که چند صباحی پیش گفته بودم خیلی متناسب با این حال و احوالم بود:

 

 

دور و اطرافم پر از بسته

و مردم تلخ و هم خسته

 

هموايم دود و خاكستر

فضايم بسته در بسته

 

و جوّ خانه ام دلگير

اطاقم درب بر بسته

 

پدر را سخت بيزارم

و مادر زندگي بسته

 

همي دل ها پر از شكوه

و صورت ها همه بسته

 

نگاهاشان پر از اميد

اما دست ها بسته

 

و مردم خسته از ظلمت

و دشمن، شاه.سر بسته !؟

 

و حاكم شاد و هم مغرور

اما مرز ها بسته

 

و زن ها گيج و سر در گم

و خانه يْ شان دري بسته

 

و دشمن در قريب ما

و آتش مارِ سربسته

 

دلم تنگ است سر بسته

دلم منفور سربسته

 

نوشته شده توسط روانی در ساعت 1:31 بعد از ظهر | لینک  |