گنجی را می توان برگی زنده از واقعیت های تاریخ ایران دانست . همان طورکه مهاجرانی گفته بود: سرفه های گنجی سرفه های خشک تارخ است. . . . . . تورقی در اشعار اخوان مرا به این شعر رساند. . . .
چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
نمی دانی مگر؟ کی کار شیطان است
بردار ! دست بردار از دلم , برخیز
چه امروزی ؟ چه فردایی؟
نمی دانم چرا اما همه گویند از پروا و از پرهیز
چنین گوید همیشه با دلش غمناک
و در آزار یا نفی وجود خویش
ندارد تا تواند ذره ای امساک زندانی
چه گویم آه
دلی غمناک زندانی
شما را با خدایان شما سوگند
بگویید ای شما تخته و درهایِ خوش جور آمده با هم
طبیبان و خردمندانِ دلتان فارغ از هر غم
چه سان در زیر صد رگبار زهرآلود
بپوشاند تن صد زخم را با جامه ی صد چاک زندانی ؟
چه گویم آه
دلی غمناک زندانی
نمی دانم چه می بینم
فضا صاف و زمین خشک و هوا بی نم
ندانم پس کدامین ابر باریدست
که باشد پای چشمانش چنین نمناک زندانی
چه گویم آه
دلی غمناک زندانی
آن مرد می رود.
از دورآمد و نزدیک می رود.
اما چرا و کجا ؟ از کیست پرسشم !
از جنگ با تفکر جزم و پلید سر
تا فتح قله های مه آلوده ی وطن
آرام می رود.
آن مرد می رود.
اما چطور این سالهای سخت
با این همه مشقت و تنگی روزگار
او را دوام ماندن و خدمت نرفته است .
آن مرد می رود.
با یک جهان ستاره و آمال و آروز
با یک جهان امید روزهای پیش رو
با آن نوید روشنی هر چه گفت و گو
نآرام می رود.
آن مرد می رود.
اما چرا بدین گونه ساکت و خموش
با آن همه نجابت و آن سر به زیری اش
با آن همه تلاش شغالان هرزه گو
با این همه فغان دشمن گرفتگی
با این همه محبوبیت چرا
آن مرد می رود.
باید قبول کرد
ناچار و ناگزیر - از دست این همه قانون و راهکار -
آن مرد می رود. . . . .
روزهای رفتن خاتمی خیلی متاثر بودم. تصور این که به جای نام او اسم دیگری را بعنوان ریاست جمهوری بشنوم برایم سخت بود. چه بگویم دیگر. خاتمی اکنون رفته است و چند روزی هم هست که هیچ خبری از او نیست. . . .