تبليغاتX
هفتم
هک شد

گنجی را می توان برگی  زنده از واقعیت های تاریخ ایران دانست . همان طورکه مهاجرانی گفته بود: سرفه های گنجی سرفه های خشک تارخ است. . . . . . تورقی در اشعار اخوان مرا به این شعر رساند. . . .

 

چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟

نمی دانی مگر؟ کی کار شیطان است

بردار ! دست بردار از دلم , برخیز

چه امروزی ؟ چه فردایی؟

نمی دانم چرا اما همه گویند از پروا و از پرهیز

چنین گوید همیشه با دلش غمناک

و در آزار یا نفی وجود خویش

ندارد تا تواند ذره ای امساک زندانی

چه گویم آه

دلی غمناک زندانی

 

شما را با خدایان شما سوگند

بگویید ای شما تخته و درهایِ خوش جور آمده با هم

طبیبان و خردمندانِ دلتان فارغ از هر غم

چه سان در زیر صد رگبار زهرآلود

بپوشاند تن صد زخم را با جامه ی صد چاک زندانی ؟

چه گویم آه

دلی غمناک زندانی

 

نمی دانم چه می بینم

فضا صاف و زمین خشک و هوا بی نم

ندانم پس کدامین ابر باریدست

که باشد پای چشمانش چنین نمناک زندانی

چه گویم آه

دلی غمناک زندانی

نوشته شده توسط روانی در ساعت 7:44 بعد از ظهر | لینک  | 

آن مرد می رود.

آن مرد می رود.

از دورآمد و نزدیک می رود.

اما چرا و کجا ؟ از کیست پرسشم !

از جنگ با تفکر جزم و پلید سر

تا فتح قله های مه آلوده ی وطن

                                           آرام می رود.

آن مرد می رود.

اما چطور این سالهای سخت

با این همه مشقت و تنگی روزگار

او را دوام ماندن و خدمت نرفته است .

آن مرد می رود.

با یک جهان ستاره و آمال و آروز

با یک جهان امید روزهای پیش رو

با آن نوید روشنی هر چه گفت و گو

نآرام می رود.

آن مرد می رود.

اما چرا بدین گونه ساکت و خموش

با آن همه نجابت و آن سر به زیری اش

 با آن همه تلاش شغالان هرزه گو

با این همه فغان دشمن گرفتگی

با این همه محبوبیت چرا

آن مرد می رود.

باید قبول کرد

ناچار و ناگزیر - از دست این همه قانون و راهکار -

آن مرد می رود. . . . .

 

روزهای رفتن خاتمی خیلی متاثر بودم. تصور این که به جای نام او اسم دیگری را بعنوان ریاست جمهوری بشنوم برایم سخت بود. چه بگویم دیگر. خاتمی اکنون رفته است و چند روزی هم هست که هیچ خبری از او نیست. . . .

 

 

نوشته شده توسط روانی در ساعت 0:18 قبل از ظهر | لینک  |