گنجی را می توان برگی زنده از واقعیت های تاریخ ایران دانست . همان طورکه مهاجرانی گفته بود: سرفه های گنجی سرفه های خشک تارخ است. . . . . . تورقی در اشعار اخوان مرا به این شعر رساند. . . .
چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
نمی دانی مگر؟ کی کار شیطان است
بردار ! دست بردار از دلم , برخیز
چه امروزی ؟ چه فردایی؟
نمی دانم چرا اما همه گویند از پروا و از پرهیز
چنین گوید همیشه با دلش غمناک
و در آزار یا نفی وجود خویش
ندارد تا تواند ذره ای امساک زندانی
چه گویم آه
دلی غمناک زندانی
شما را با خدایان شما سوگند
بگویید ای شما تخته و درهایِ خوش جور آمده با هم
طبیبان و خردمندانِ دلتان فارغ از هر غم
چه سان در زیر صد رگبار زهرآلود
بپوشاند تن صد زخم را با جامه ی صد چاک زندانی ؟
چه گویم آه
دلی غمناک زندانی
نمی دانم چه می بینم
فضا صاف و زمین خشک و هوا بی نم
ندانم پس کدامین ابر باریدست
که باشد پای چشمانش چنین نمناک زندانی
چه گویم آه
دلی غمناک زندانی
