تبليغاتX
هفتم
هک شد

در خانواده ی ما هر کسی رایی متفاوت با دیگری دارد. پدرم از رفسنجانی می گوید ، مادر میان معین و رفسنجانی مانده است ، خواهر بزرگ تر می گوید قالیباف ، همسرش رای نمی دهد ، فرزندانش هر دو می گویند معین . خواهر وسطی می گوید رفسنجانی ، شوهرش را می دانم که رای می دهد اما به که نمی دانم ، فرزندش هم بین معین و قالیباف مردد است ، خواهر کوچک تر اما میان این صحبت ها گیر کرده است ، می خواهد رای بدهد ولی نمی داند به کی ! ! ! ؟ شوهرش انتخابات را تیاتر می داند ، برادر می گوید معین ، آن هم به این علت که نهضت آزادی از او حمایت کرده و همسرش هم از شوهرش تبعیت می کند. من هم که رای ام معین است. در همین هفته که دور هم بودیم در جمع هجده نفری مان فقط صحبت از انتخابات بود. هر کسی نظرش را می گفت من هم از معین گفتم. از آزادی و دمکراسی و دولت بی سانسور و . . . به یک باره خواهر کوچک تر پرسید مجتبی دمکراسی یعنی چه ؟ جوابش را نتوانستم بدهم. به تعریف واحدی از دمکراسی برای توضیح نرسیدم. . . .

نوشته شده توسط روانی در ساعت 0:54 قبل از ظهر | لینک  | 

چند روزی بود که در خانه مان بنایی داشتیم . یکی از کارگر هایی که این جا کار می کرد افغانی بود. البته جوان بود شاید هم سن خودم. از همان هایی که به قول خودمان قیافه اش را می دیدی می گفتی فلان و بهمان. این بنده خدا چون راهش خیلی دور بود من گفتم که شب ها در منزل ما بخوابد تا صبح زود کارش را شروع کند.

وقتی در حین کار کمی در مورد افغانستان و کرزای و وضع جدید کشورش با او صحبت می کردم متوجه شدم جوان آگاهی است.

پریشب ساعت ۹.۳۰ بود که به من گفت: امشب یه ربع به ده معین تلویزیون برنامه داره . می خوام ببینم. من داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. وقتی کلی با هم صحبت کردیم متوجه شدم مسائل انتخابات ایران رو خیلی دقیق زیر نظر داره . حتی می دونست که توکلی هم اول کاندید شده بود و انصراف داده بود. خیلی خوب حرف های معین رو تحلیل می کرد. خیلی برام جالب بود.

اما وقتی با کارگر های دیگه از لوله کش و برق کار و نمی دونم چی چی کار که همه هم ایرانی بودند و نسبت به ایرانی بودنشان متعصب صحبت می کردم می دیدم که هیچ گونه اطلاعاتی از انتخاباتی به این مهمی که ده یازده روز دیگه تو مملکتشون  قراره برگزار بشه ندارند. 

 اصلا نمی دوند کاندیدا ها کی ها هستند. فقط می گن نه رای نمی دیم. تازه به این که در این ۲۶ سال اصلا در هیچ انتخاباتی رای ندادند افتخار هم می کنند. 

من با امیرحسین کارگر افغانی منزلمان آن قدر در این طور بحث ها و زمینه ها همذات پنداری کردم که با هیچ کدوم از ایرانی های لر و کرد و ترک نکردم.    

نوشته شده توسط روانی در ساعت 8:51 قبل از ظهر | لینک  | 

 

اگر در صحنه نیستی

هر که خواهی باش

چه به نماز ایساده باشی

چه به شراب نشسته باشی

و

اگر در صحنه نیستی

هر کجا خواهی باش

چه به طواف کعبه 

چه به گرد کاخ سبز معاویه . . . .  

 

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده توسط روانی در ساعت 0:29 قبل از ظهر | لینک  | 

این نوشته و شعر را با حالی اندوه ناک و بسته و منقلب می نویسم و می خوانم :

 

در لابه لای دست نوشته ها و اسناد و مدارک یکی از دوستان عاشقم ! که همه چیزش را رها کرد و رفت و همه داشته هایش را به من داد به مواردی برخوردم که نمی دانم چه بگویم.  اسنادی مثل بیانیه های نهضت آزادی در سال 58 یا 59  یا بیانیه ها و تحلیل های جمعیت دفاع از آزادی و حاکمیت ملت ایران در سال های ماجراهای پس از خرمشهر. دست نوشته هایی از نت برداری های حسینیه ارشاد سال 51 و 52 روی کاغذهای کاهی. یادگاری هایی از حنیف نژاد و بدیع زادگان و ... نمی دانم. انتقال حس یک جوان دهه ی پنجاهی ازاعدام خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان به یک جوان دهه ی هشتادی . آنقدر شعر تساوی در من اثر گذاشت و مرا منقلب کرد که حیف دانستم آن را با بقیه تقسیم نکنم. شاید همه شما این شعر یا ماجرایش را بدانید ولی خب دیگر . . .  

 

 

 تساوی

 

معلم پای تخته داد مي زد.

صورتش از خشم گلگون بود.

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود.

ولی آخر کلاسي ها لواشک بين خود تقسيم مي کردند.

وان يکی در گوشه ای ديگر (جوانان) را ورق می زد.

برای اين که بي خود های و هو می کرد و با آن شور بي پايان

تساوي های جبری را نشان می داد.

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت:

 

«يک با يک برابر است»

از ميان جمع شاگردان يکی برخاست

- هميشه يک نفر بايد به پا خيزد -

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و ومحض است .

نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت

معلم مات بر جا ماند.

و او پرسيد:

 

اگر يک فردِ انسان واحد يک بود

آيا باز يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود !

و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آن که

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود

 

آيا باز يک با يک برابر بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود
ٌ

آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سيه چرده که می ناليد پايين بود؟

آيا باز يک با يک برابر بود؟

آگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو مي شد

حال مي پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گرديد؟

يا چه کس «ديوار چين»ها را بنا ميکرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم ميشد؟

يا که زير ضربت شلاق له می گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس ميکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد:

«يک با يک برابر نيست»

 

 

خسرو گلسرخی

نوشته شده توسط روانی در ساعت 5:53 بعد از ظهر | لینک  |