چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384
در خانواده ی ما هر کسی رایی متفاوت با دیگری دارد. پدرم از رفسنجانی می گوید ، مادر میان معین و رفسنجانی مانده است ، خواهر بزرگ تر می گوید قالیباف ، همسرش رای نمی دهد ، فرزندانش هر دو می گویند معین . خواهر وسطی می گوید رفسنجانی ، شوهرش را می دانم که رای می دهد اما به که نمی دانم ، فرزندش هم بین معین و قالیباف مردد است ، خواهر کوچک تر اما میان این صحبت ها گیر کرده است ، می خواهد رای بدهد ولی نمی داند به کی ! ! ! ؟ شوهرش انتخابات را تیاتر می داند ، برادر می گوید معین ، آن هم به این علت که نهضت آزادی از او حمایت کرده و همسرش هم از شوهرش تبعیت می کند. من هم که رای ام معین است. در همین هفته که دور هم بودیم در جمع هجده نفری مان فقط صحبت از انتخابات بود. هر کسی نظرش را می گفت من هم از معین گفتم. از آزادی و دمکراسی و دولت بی سانسور و . . . به یک باره خواهر کوچک تر پرسید مجتبی دمکراسی یعنی چه ؟ جوابش را نتوانستم بدهم. به تعریف واحدی از دمکراسی برای توضیح نرسیدم. . . .
نوشته شده توسط روانی در ساعت 0:54 قبل از ظهر | لینک
|